آزادی :)

 

 

 

 

پشه ای در استکان آمد فرود 
تا بنوشد آنچه وا پس مانده بود 


کودکی -از شیطنت- بازی کنان 
بست با دستش دهان استکان! 


پشه دیگر طعمه اش را لب نزد 
جست تا از دام کودک وا رهد 


خشک لب، میگشت
، حیران، راه جو 
زیر و بالا ، بسته هر سو راه او 


روزنی میجست در دیوار و در 
تا به آزادی رسد بار دگر 


هر چه بر جست تکاپو می فزود 
راه بیرون رفتن از چاهش نبود 


آنقدر کوبید بر دیوار سر 
تا فرو افتاد خونین بال و پر 


جان گرامی بود و آن نعمت لذیذ 
لیک آزادی گرامی تر ، عزیز 

 

فریدون مشیری 

/ 0 نظر / 59 بازدید